مهی گذشت که آن مه به سوی ما نگذشت


شبی نرفت که برجان ما بلا نگذشت

مرا ز عارض او دیر شد گلی نشگفت


چو گلبنی که بر او هیچ گه صبا نگذشت

گذشت در دل من صد هزار تیر جفا


که هیچ در دل آن یار بی وفا نگذشت

مسیح من چو مرا دم نداد جان دادم


ولیک عمر ندانم گذشت یا نگذشت

کبوتری نبرد سوی دوست نامهٔ من


کز آتش دل من مرغ در هوا نگذشت

چه سود ملک سلیمانت خسروا به سخن


که هدهد تو گهی جانب سبا نگذشت